ãx83x84کد ترکÛx8cدÙx86 Øxadباب Ùx82Ùx84ب Ùx88 Ú¯Ùx84 دادÙx86ãx83x84
-->-->-->-->-->-->-->
سلام یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود و عشق نقاشی میکردیم نقش ما خورشید و ماه بود ..... ناگهان صدایش لرزید و بغض گلویش را فرا گرفت و اشکش از گونه های زیبایش سرازیر شد اینها کلماتی بودند که دخترک هر روز با خود زمزمه میکرد انگار قلبش شکسته و تکه تکه گشته بود وای وای بر این زندگی که هیچ وقت دل رحمی به هیچکس نشان نداد افسوس که عمر گذشت و هیچ چیز عایدمان نشد چقدر سخت بود برایش وقتی که پسرک گفت دیگر تو را نمی خواهم تو دیگر به درد من نمی خوری با گفتن این کلمات انگار اسمان بر سر دخترک فرود امد وتمام دنیایش نابود گشت زندگی رادیگر پوچ می دانست و می خواست که دیگر زنده نباشد پس از گذشت ماه ها هنوز هم خاطراتش آزارش میداد وقتی که از دیگران می شنید تنها یاری که دوستش داشت با دیگران است به عیش و خوش گذرانی می پردازد چقدر بیشتر دلش شکست نه به خاطر اینکه او را از دست داده بود بلکه فقط به خاطر حماقتی که کرده بود اینکه چقدر ساده گول حرفهای پسرک را خورده بود و خام او گشته بود احساس میکرد که دیگر زندگی اش در این دنیا معنا ندارد اما انگار نه ؟!! ناگهان تصمیمی گرفت و عزمش را راسخ کرد او به خود در حین گریه گفت باید همه چیز را از نو آغاز کنم باید دوباره مثل سابق دختر پاکی شوم و هرگز به هیچکس و هیچ چیز اعتماد نکنم بله درست است او تصمیمش را گرفت و دیگر هیچ چیز جلو دارش نبود باید به حرفهایش عمل میکرد بلند شد و به سوی اتاق رفت چادرش را برداشت و سجاده را پهن کرد نمازش را پس از مدتها خواند و احساس آرامش عجیبی وجودش را فرا گرفت انگار دوباره متولد شده بود او توبه کرده بود و همینن باعث شد که این احساس زیبا را داشته باشد او دیگر به آن پسرک فکر نمی کرد حتی نفرینش هم نمی کرد فقط برایش دعا کرد او هم به راه درستی هدایت شود چقدر او با گذشته فرق کرده بود از این احساس راضی بود همیشه از خداوند به خاطر سعادتی که به او داده بود تشکر میکرد و روز به روز ایمانش را به خدا قوی ترمیکرد و دیگر هرگز چنین حماقتی را تکرا ر نکرد . پایان
ما را در سایت دختر بارون دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: نیایش
بازدید: 105